تبليغاتX
mi ...ناتمام






یک طرف زیبایی است ،
طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان .
هرقدر هم این کار دشوار باشد
من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم . . .


آلبر کامو

 

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ


نوشته های پیشین


خرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385

پیوندها
عباس معروفی
باران
زروان
حباب
شمع آجین
گنجه من
پانته آ
گفتگو با نازنین

  RSS 

 

 

 

 

 

 

 

 

          شوق ...

 

 

 

 

 

 

 

در را به آرامی پشت سرش بست.  نگاهش برگشت به سمت در روی حلقه فلزی چشمی، انگار که بخواهد حضور قدم های داخل ساختمان را مرور کند.  سرش را به آرامی  گرداند سمت پله ها.  بی قراری گریز نبود،

 اصلا شوقی نبود...

 یک همراهی ساده بود برای سر و سامان دادن به کارها ی دفتر.  یک مدت کوتاه فقط و بعد هم دوباره می شد همان دیدار های چند هفته یکبار. آنهم اگر ترم آینده ساعت کلاسهایش را می توانست برای صبح ها هماهنگ کند که عصر ها گهگاهی  بیایند سری بزنند.  نگاه تندی به ساعتش انداخت و بر سرعت قدم هاش افزود.  فکر کرد که ساعت چند بود و یادش نیامد. همیشه ساعت را نگاه می کند اما نمی بیند.  انگار فقط عادتی باشد که دیر شدن را یاد آوری کند.

 

یادش آمد که جزوه اش را کنار میز سالن انتظار جا گذاشته اما مهم نبود تا فردا کسی آنجا نمی نشست. کلید را به سختی از بین وسایل کیفش بیرون کشید و تا ماشین دوید. آیینه را تنظیم کرد و با دقت به نگاه خودش خیره شد...

می دانست که این برق نگاهش از همراهی ساده نبود .  چیزی بود پشت آن آمد و رفت ها ونگاه های سکوت.  پشت شتابی که در آمدن بود و تردیدی که در رفتن. در پس آرامش لذت بخش چیدن خرما در ظرف های ساده  با نقش های ظریف بریده های گردو. می دانست که او همیشه اول سراغ ظرف خرما می رود، درست لحظه افطار. انگار روزه اش را با لمس جای انگشتان او باز کرده باشد. و این ها همه از همراهی نبود یا دوستی یا پیوندی از این جنس ... فردا دوباره می آمد و همه ی فردا ها را . و هر بار نقشی از دستها و سکوت و صراحتی که در برق بی قرار نگاه نشسته بود .

 

شوقی بود ...

 

                              

                                                   اذان مغرب به افق رمضان ۸۱ 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 9 Sep 2007ساعت 23:18  توسط مهسا  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

      

 

 

 

      

 

         

               سالی که گذشت ...

 

                               بر دیوار ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

من از دیوار گریزانم ...

 

 

 

 

از تک دیوار ...

 

 

 

 از آنکه میان من با من باشد ...

 

 میان تو با من ...

 

از آنکه  میان من با دیگری باشد و میان دیگری با من نه ... !

 

 

 

 

 

از چهار دیوار نیز ...

 

 

 

 

از آنکه از آن ِ من باشد و نباشد !

 

از برای نام ِ من جایی درون آن باشد و از برای من نه ...  !

 

نه حتی از برای

 

 یک نگاه ،

 

یک نقش

 

بر قاب عکس خالی مانده ...

 

 

 

 

 

 

من از دیوار گریزانم  ... 

 

 

 

 

از همه دیوار ها

 

که جز در بند نامشان نیستند ...

 

و بار صداقتی که بر آنهاست را

 

یا در نیافته اند

 

یا بر نتافته اند ...

 

 

 

صداقتی چنان که هر لحظه را

 

حایلی باشند

 

میان من و هر آنکه آن لحظه را نشاید

 

که بی حایل

 

 با من باشد ...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 2 Sep 2007ساعت 14:46  توسط مهسا  | 

  RSS 2.0