|
|
|
یک طرف زیبایی است ،
طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان . هرقدر هم این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم . . . آلبر کامو
صفحه نخست
خرداد 1387
بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 پیوندها |
بهار در نوسان است
و
روزهای سال نیز ...
آسمان در نوسان است
و
من نیز ...
من در نوسان است
و
آرزوهایم نیز ...
در این نامسکون ترین ِ
لحظه ها ...
آرزوها یت را
برایت آرزو می کنم! ... آنگونه که هست ...
آنگونه که هستی ...
سرود های ِ سر به دامن بهانه های ِ نا همگون ِ ستایش و خدایی که هست و نیست ...
می خوانمت به کوچ ...
چندی از هم دوری گزینیم ... بخاطر این عشق ، عزیزترینم و بخاطر هر دوی ما ... چندی از هم دوری گزینیم ... از آنکه می خواهم عشقم را به تو افزون کنم، می خواهم که لختی از من دلزده باشی بخاطر آنچه که نزد ماست ... از یادبود های عزیز میانمان ... بخاطر عشقی با شکوه ... نقش بسته بر لبهایمان حک شده بر دستانمان ... بخاطر آنچه بر من نگاشته ای ...در نامه های (رسیده و در راه)... چهره ات، به سان گلی در درونم روییده است و عشق جاودانه ات بر موها و انگشتانم ... بخاطر خاطراتمان اندوه زیبایمان و لبخندمان و عشقمان که بر عباراتمان سخت سنگین آمده است و بر لبهایمان سخت گزاف ... به خاطر شیرین ترین عاشقانه زندگی مان، می خوانمت به کوچ... دلدادگانی دور ازهم ... چون پرنده که درهر فصلی کوچ می کند ... و خورشید، ای عزیزترینم ... زیباترین ، به هنگام ترک جهان به غروب ... شکی باش و رنجی در زندگی ام اسطوره ای باش یگانه... سرابی تکرار ناپذیر ... پرسشی باش نشسته بر لبهایم بی جواب!... بخاطر عشقی با شکوه که در ما سکنی گزیده است، میان ابروان ما و در قلب ما و برای تداوم زیبایی اش، تا انتهای زمان وبرای آنکه نزدیک و نزدیک تراز پیش باشیم، تو را می خوانم به رفتن ... دوری گزینیم... با آنکه عاشقیم ... از هم دوری گزینیم، رغمارغم همه ی عشق و اشتیاق ... از میان اشک، عزیزترینم ... مرا ببین... و از میان آتش و دود می خواهم که مرا باز ببینی و بسوزیم ... و بگرییم...عزیزم... دیرگاهی ست که موهبت گریستن را از یاد برده ایم ... از هم دوری گزینیم... برای آنکه عشقمان عادتی نگردد وشورمان خاکستری ... شکوفه های گلدان به گل خواهند نشست ... تردید به خود راه مده ... دلبندم ... که عشقت هنوز در نگاهِ من و جان ِ من است و مرا تنگ در بر گرفته ست وهنوز آرزو میکنم که روزی تو را بدست آرم ... ای قهرمان من و ای فرمان روایم... اما من ... اما من ... بیمناکم از دلبستگی ام بیمناکم از احساسم از انکه از اشتیاقمان دلسرد شویم بیمناکم از وصال مان ... و از هم آغوشی مان ... به نام عشقی با شکوه که چون بهار دراعماق وجودمان شکوفه می زند ... و چون خورشید در چشمانمان می تابد ... و به نام این شیرین ترین عاشقانه دورانمان، می خوانمت به کوچ ... تا عشقمان زیبا بماند... تا جاودانه شود ... می خوانمت به کوچ ...
روزنه...
سکوتت را آوایی ست
می خواندم...
از هزار سوی چراغ های بی روزن
...
چند قدم بیایم؟
به جلو ؟
به عقب ؟
بایستم همینجا ؟ تا ابد...
نزدیک تر؟
دورتر؟
...
هر کجا که باشی
هر قدر تاریکی ات تلخ تر زبانه بکشد،
روزنه هایت را نمی توانی انکار کنی
حتی اگر چشمانم را بسته باشی ...
امشب همه ی چراغ ها را خاموش کرده ام. تاریکی کم رنگی بر همه چیز سایه انداخته است و تنها نور ملایم و زرد رنگ چراغهای محوطه، آرام ومصر، تاریکی اشیا را بر هم می زند. میتوانم پرده را بکشم و به این نبرد خاموش پایان دهم. انگار که هیچ وقت چراغی نبوده است. اما نمی خواهم... همه چیز را همان طور که هست نگه می دارم. شاید اگر نور سفید رنگی بود یا هر رنگ دیگری بجز زرد ، یا مثلا کمی تیز تر می تابید، میشد چشم ببندم و انکار کنم . اما ...حضور ملموسش آرام بر همه جا چیره می شود و تصویر غروب میان قاب آیینه نقش می بندد ومن هم جزیی از همه جا شده ام ... به شب فکر می کنم و تنهایی و آیینه ... و به تو ...
با همان آرامش همیشگی ات گفتی "گاهی اگر بخواهی می شود ماند ..." و من حتی بدون اینکه نگاهم کرده باشی خوب می دانستم که این جمله از دل کدام طوفان ها سوغات آمده. حتمأ خوب می دانستم که اینبار حتی فکر نکردم چرا نگفته ای بمان...یا نگفته ای که تو چقدر می خواهی که بمانم ...و هزار و یک چرا و اما ی دیگر ...هیچکدام ِ این افکار نیامد . اصلا هیچ فکری نیامد ...هر چه بود هجوم دلتنگی های مطبوعی بود از دلبستگی های ممنوع ...
نگاهم را از لبه پنجره دزدیدم به سمت در، روی صندلی خیره ماند ...یک لحظه...نگاهم پشت یک حلقه اشک جا ماند و همه ی خاطرات محو شد، صندلی هم ... شاید اینطور واقعی تر بود ...محو ... دستم را به طرف صندلی بردم ...آرام، لرزان، اما نه به استیصال یا غم یا چیزی شبیه اینها. می دانستم که نمی نشینم، تکیه هم نمی کنم. فقط یک لمس ساده بود... شاید هم یک لمس سخت ...چشمانم را بستم، نفس نیمه بر آمد را فرو دادم تا مه سنگین نگاهم بر لبها بنشیند به طرح لبخندی نا موزون ...وای که اشک های نریخته چه تاوان سختی دارند ... نمی دانم چطور خدانگهدار گفته ام . می دانم که مثل همیشه نبوده، مثل هیچ وقت نبوده. این را خوب می دانم که تو خوبتر می دانی که نبود ... چندان هم فرقی نداشت. انگار همه ی زمان بین این سلام و خدانگهدار به آن چند جمله رنگ باخته بود و من چقدر می خواستم چیزی بگویم بجز آن تشکر ساده یا پیچیده، که نشد ... گاهی نمی شود گفت، و تو این را بهتر از هر کسی می دانی. اما اینبار گاه اش از نشدنش سخت تر بود! ...نه اینکه زبانم نچرخد که چیزی بگویم....دلم نچرخید...یا چرخید و من نخواستم ببینی یا ببینم، بدانم یا بدانی... به این فکر کردم که فصل های این دفتر چگونه ورق می خورند و اینکه یک چیز را خوب می دانم: هرگونه که فصل ها بگذرند، هر چند فصل که باشد، این کتاب پایان ندارد...حتی روزی که بسته شود،هرطور که بسته شود و هر قفسه ای که بگذاریم اش، این کتاب نا تمام خواهد ماند بی هیچ پایانی... و این همه ی آن چیزی ست که امشب گذشت و می خواهم ببینیم، بدانیم ...تو، من، فصل تو، فصل من، کتاب ما ...
|
|
|
|