|
|
|
یک طرف زیبایی است ،
طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان . هرقدر هم این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم . . . آلبر کامو
صفحه نخست
خرداد 1387
بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 پیوندها |
... به م.ر عزیزم
بگذار شب
به منتهای دیوارهای سیاهش
گسترده باشد
و مِه
به غلیظ ترین ابعاد تردید
باورهایمان را
به کمین نشسته باشد
و ابرهای سنگین
ِگمان های تلخ
آلوده به ترسشان را
بر درختان اعتماد
افراشته باشند
...تو بتاب ماه زیبای من
که من نور را باور کرده ام
به ریشه های اعتماد
...نه شاخه هایش
چند قدم مانده به در، ایستاد. با نگاهش فاصله تا در را رفت و برگشت. برگشت همیشه پنج قدم بیشتر بود. فکر کرد تا اینجا چند قدم شده بود و یاد ش نیامد ... هیچ وقت یادش نمانده بود . همیشه تمام راه می شمرد، نه سر سری، حساب نیم قدم هایش را هم داشت. قدم های باز ایستاده را دو تا می شمرد و مردد ها را چهار تا ... برای همین شاید همیشه بر گشت بیشتر بود ...نه اینکه در بند سبک و سنگین رفت و برگشت باشد ، بیشتر تقلای بی حاصلی بود تا در بند سبک شدن قدم های سنگین یا سنگین شدن صدای قلبش نباشد. حالا دیگر فرقی هم نمی کرد ... می دانست که بر نمی گردد ... حتی اگر اول راه بود ...یا راه برگشت فقط یک قدم بود ... چشمانش را بست، نفس عمیقی کشید تا از عطر سنبل ها پرشود و از شوق شمارش گلهای تازه شکفته خوشه ها گرم ...آنقدر گرم که پشتش از تماس سرد دستگیره آهنی تیر نکشد ...و از نگاه سنگین و مردد انتظار ... مستقیم به سمت پنجره رفت. حتی چراغ را روشن نکرد. نخواست تایید حضورش وابسته ی باریکه نوری باشد که از زیر در اتاق سرک بکشد. اصلا بحث نور نبود، یا شاید بود اما او نمی خواست باشد ...دربند چراغ و هم چراغی نمی گنجید ... خوب همه اش هم این نبود، اصلش این بود که فرقی هم نداشت نور باشد یا ... خوب این چیز ها را زود می فهمد ... می دانست که او اگر بخواهد می آید ... اگرهم نخواهد... به نور و چراغ سست نمی شود ... لازم نبود سرش را از پنجره بگرداند یا حتی خط نگاهش اریب شود به سمت در. مسیر نا مسکون قدمهایش سخت آشنا بود ... و آهنگ دور شدنشان سخت تر آشنا ... خوب یادش بود ... پنج قدم ... ف ا ص ل ه ! ...
مزرعه
اینجا مزرعه ای زیسته است
خاطرات فراموش شده را
تک تک لحظه ها را
زیسته است ...
نه به دغدغه ی عقربه ها
نه به مبدا مسیح
نه به هجرت محمد
که به عبور بی قرار باد ها ...
اینجا مزرعه ای زیسته است
شکوفه های سیب را
بدون وسوسه!
و بهشت را
بدون آمرزش!
به پرستش آتش
و حسرت دوزخ ...
اینجا مزرعه ای زیسته است
زیستن را
کوچ را
مرگ را
غروب را
اینجا اما مشرق است به افق مهتاب
به ساعت گندم ! ...
It snows So smooth, Smooth enough To enchant me As if, no will ever exists White enough To let everything fade It snows So stubborn Stubborn enough To cover the lampshades As if, No shine ever exits As smooth, As white, Yet enough to enchant me! But not enough to kill My harbor lights Prettiest ever …
چشمانم را روی هم می گذارم و همه ی جهان فرو می ریزد، به مرگ؛ چشمانم را باز می کنم و همه چیز از نو متولد شده است. [به نور ...] (فکرمی کنم که من تو را از اعماق ذهنم برساخته ام)
ستارگان رقصان به میان رنگها می خرامند؛ آبی، قرمز ...
چشمانم را روی هم می گذارم و همه ی جهان فرو می ریزد، به مرگ.
[خواب دیدم ...] به رختخواب می بری و مجنون وار مرا می بوسی (فکرمی کنم که من تو را از اعماق ذهنم برساخته ام)
خداوند آسمان ها سرنگون می شود، آتش جهنم رنگ می بازد:
چشمانم را روی هم می گذارم و همه ی جهان فرو می ریزد، به مرگ.
خیال می کردم که تو آنگونه که وعده دادی بازمی گردی، من بزرگ می شوم و نام تو را فراموش می کنم. (فکرمی کنم که من تو را از اعماق ذهنم برساخته ام)
شاید بهتر می بود که عاشق پرنده رعد می شدم؛
چشمانم را روی هم می گذارم و همه ی جهان فرو می ریزد، به مرگ. (فکرمی کنم که من تو را از اعماق ذهنم برساخته ام)
سیلویا پلات ترجمه آزاد : مهسا
زمستان است که مرا به این روز می اندازد یا آفتاب سنگین دی ماه که از لابلای شاخه های لخت روی پوستم میلغزد و گرم می کند ... می سوزاند ... یا ... حتما می سوزاند که مرا واداشته که بنویسم از تو ... از خیال تو که هنوز به آفتابی اینچنین آشفته ام می کند ... ...خیال تو که آرام از پله ها پایین آمدی ... آنقدر سبک که نشنیده باشم ... نه اینکه صدای دیگری باشد یا صدای سکوت گوشم را پر کرده باشد ...شاید اینکه تصور حضورت همیشه قوی تر بوده از صدای قدمهایت ...یا دلپذیر ترحتی ... انتهای سالن روی سکوی کنار شومینه نشسته بودم ...درست دورترین نقطه از تو ... منتهی الیه گریز ...از سه جهت تکیه ام به آجرهای داغ دیوار بود ... هر دو دست حایل هره ی سنگی سکو شده بود جوری که با پوست سر انگشتانم حرارت تند سنگها را لمس کنم ...یا شاید گزنده گی گرمای آتش ... یا تو...نمی دانم ... شاید اگر انهمه دور نبودم یا آنقدرسرگرم کار نبودی ... آنطور زمزمه نمی کردم...آنهمه بی قید و ...یا اگر می دانستم محو و رام به سمت صدا کشیده می شوی ...آنطور مبهوت که بیایی کنار من بنشینی...آنقدر نزدیک که از صدای نفس کشیدنت سکوت کنم ...و تو چنان افسوسی در نگاهت حلقه زند که من فرو بریزم ... نگاهم پخش شود روی زمین ... دنبال تکه هایی که روی کاشی ها گم نشود ...به عادت بشمرم : یک ...دو ... ... سی و هشت! ... و هی بشمرم ... تکرار مکررات ... مکررات ِ بودن ِ من ...
|
|
|
|