|
|
|
یک طرف زیبایی است ،
طرف دیگر درهم شکستگان و پایمال شدگان . هرقدر هم این کار دشوار باشد من می خواهم به هر دو طرف وفادار بمانم . . . آلبر کامو
صفحه نخست
خرداد 1387
بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 پیوندها |
می شود همه ی این افکار را مچاله کرد و از همینجا پرت کرد توی سطل گوشه ی
اتاق. می توانم قهوه درست کنم و تلخ تلخ مزه مزه کنم و بغضم را فرو بدهم. یا مثلا
سیگاری روشن کنم و پک غلیظی بزنم و بعد زل بزنم به خط مورب سرخی که گر
بگیرد و بعد آرام بسوزد و فرو بریزد ... کسی هم نیست که با سوال و جواب یا
حتی سکوتش کلافه ام کند ... هیچکس نیست . خیال بی خود می کنم ، کسی هم بود
حوصله اش نبود ...
می شود ...
اما من از همه ی این شدن ها و بودن و نبودن ها خسته ام ...می خواهم
همش فکر کنم ، فکرهای بی خود که از هیچ جا شروع نمی شوند و به هیچ جا هم
قرار نیست برسند ... دلم می خواهد وقتم را تلف این خاطرات نصفه نیمه کنم و مدام
با خودم تکرار کنم : چرا دلبستگی های من تمامی ندارد ...
من ...
من مرگ را
به بی نبضی همه لحظه های تقدیر تبعیدی ام زیسته ام
سکوت شنی درد را
به ایستایی ِ همه صخره های یخبندان دویده ام
من اشک را
به ارتفاع لهیب همه بغض های فروخورده ام گریسته ام
حضور نا مسکون باد را
به ارتفاع تششعشع مخمور همه گندمزارها ایستاده ام
من سکوت را
به بردباری موازی ِ همه ستاره های گمشده ام شنیده ام
من عشق را
من عشق را
به التماس مشوش ِ همه نفس های مصلوب شده ام گریخته ام
تو نمی دانی ...
من همه بودن ها را
به حجم سنگین ِ قفس های مردود خوشبختی ام تنها مرده ام ...
مهسا
مریم ...
از سیاهی شب ماه
تا روشنایی لبریز سحر
ستایشی است مرا
مهر و انتظار
به نوازشی و طنینی
که از ظرافت حضورت
بر من ببارد .....
مهسا
شتاب ...
چه بیهوده می کوشیم
شتاب گام هایی را
که رو به غبار می سایند ...
چه بیهوده می خندیم
تلخی تبسم هایی را
که به هزاران بغض می گریند ...
چه بیهوده می شنویم
طنین کال و سرد واژه هایی را
که به خون هزاران نگاه فرو خورده می آلایند ...
چه بیهوده می بخشیم
نوازش های آغوشی را
که به اسارت قلبی فرو ریخته می جنگند ...
چه بیهوده می کوشیم ...
زیستن بهانه های کوچک خوشبختی را
کوشش عبثی که به تکرار تاریخ های سوخته می بازد ... مهسا
|
|
|
|